مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
651
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
وطلبه منه ، فأبى ، فضرب وجهه بالقضيب ، فهشمه . « 1 » ابن طقطقي ، كتاب الفخري ، / 105 قال : فدخل القوم على ابن زياد ، فلمّا رأى هانئ بن عروة قال لشريح القاضي : أتتك بحائن رجلاه . فلمّا دنا منه ، قال عبيد اللّه : أريد حياته ويريد قتلي * عذيرك من خليلك من مراد فقال له هانئ : وما ذاك ؟ فذكر له خبر مسلم بن عقيل ، وأنّه في داره ، فأنكر ذلك ، وطال بينهما النّزاع ، فاستدعى عبيد اللّه مولاه الّذي كان يأتيهم ، فجاء ، فوقف بين يديه ، فقال : أتعرف هذا ؟ فقال : نعم . وعلم هانئ أنّه كان عينا عليهم ، فسقط في يده ساعة ، ثمّ راجعته نفسه ، فقال : « اسمع منّي وصدّقني ، فو اللّه لا أكذبك ، واللّه ما دعوته ولا علمت
--> - چون ابن زياد اين سخنان بشنيد ، گفت : « هانى را نزديك من آوريد . » نزديكش آوردند . گفت : « به خدا قسم ، يا بايد مسلم را به من تحويل بدهى ويا گردنت را مىزنم . » هانى گفت : « اگر مرا بكشى ، برق شمشيرهاى فراوانى در أطراف كأخت خواهد درخشيد . » ابن زياد گفت : « متأسّفم . با شمشيرهاى درخشان مرا مىترسانى ؟ » هانى به گمان اينكه قبيلهاش گفتگوى أو را با ابن زياد مىشنوند . سپس ابن زياد گفت : « هانى را نزديكتر بياوريد . » نزديكترش بردند . با عصايى كه در دست داشت ، آنقدر بر بيني وپيشانى وصورت هانى زد كه بينيش شكست وخون بر لباسش ريخت وگوشتهاى صورت وپيشانيش بر محاسنش پاشيده شد وچوبدستى ابن زياد شكست . هانى دست برد وقبضهء شمشير پاسبانى را گرفت ، ولى پاسبان خود را كنار كشيد . ابن زياد فرياد زد : « أو را بگيريد . » هانى را گرفتند وكشانكشان به يكى از اتاقهاى كاخ انداختند ودرش را به روى هانى بستند . ابن زياد دستور داد ، نگهبانى بر در اتاق گذاشتند . أسماء بن خارجة برخاست وروى به ابن زياد كرد ( وبعضي گفته است كه حسّان بن أسماء بود ) وگفت : « مگر ما رسولان مكر بوديم ؟ أمير ! تو ما را دستور دادى كه اين مرد را نزد تو بياوريم ، همينكه آورديم ، استخوانهاى صورتش را شكستى وريشش را پرخون نمودى وپندارى كه أو را توانى كشت ؟ » ابن زياد خشمناك شد وگفت : « تو اينجايى ؟ » سپس دستور داد آنقدر أو را زدند كه از زبان افتاد وبه زنجيرش كشيدند ودر گوشهاى از كاخ زندانش نمودند . گفت : « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ! اى هانى ، خبر مرگ خودم را به تو مىدهم . » فهرى ، ترجمه لهوف ، / 47 - 52 ( 1 ) - از وى خواست مسلم را تسليم أو كند . ليكن هانى بن عروه از اين كار امتناع ورزيد وعبيد اللّه بن زياد با چوبى كه در دست داشت ، به صورت هانى زده استخوان صورتش را درهم شكست . گلپايگانى ، ترجمه تاريخ فخرى ، / 156